تبليغاتX
تریلوژی
تریلوژی
سه گانه

« فرهاد جعفری » را نمی شود نادیده گرفت. نه آن وقتی که در دور پنجم انتخابات مجلس شورای اسلامی از مشهد نامزد شد و همه آدم های دور و بر من به او رای دادند ؛ طوری که اهالی شهر یکپارچه متفق القول بودند که نفر اول خواهد شد اما به شکل عجیب و غریبی نامش از صندوق بیرون نیامد ، نه آن وقتی که مجله « یک هفتم » را درمی آورد و من حالا که به همان تک شماره ای که دارم نگاه می کنم ، می بینم متفاوت ترین مجله ای بوده است که به عمرم دیده ام و مدام حسرت می خورم که چرا آرشیو درست و درمانی از آن ندارم ، نه امروز که اولین رمانش در فاصله کمتر از یک سال ، به چاپ چهاردهم رسیده است.
تا پیش از انتشار « کافه پیانو » ، تمام آشنایی من با فرهاد جعفری محدود می شد به همان خاطره محو بچگی از پوسترهای انتخاباتی اش بر در و دیوار شهر. اصلا برای همین بود احتمالا که وقتی کتابش چاپ شد ، منی که کتاب های نشر چشمه را روی هوا زده ام همیشه ، دست و دلم به خریدنش نرفت ؛ چون اصلا باور نمی کردم که یک همچو آدمی اهل رمان نوشتن باشد. آخر هم نخریدمش و از پسر عمویم قرض گرفتم. یک صبح جمعه کسالت بار بود در یک اتاق تنگ و دلگیر کوی دانشگاه تهران که من دراز کشیدم روی زمین و کتاب را دست گرفتم و تا کتاب تمام نشد ، از جایم بلند نشدم که بروم پی سور و سات ناهار. به قدری کتاب را باور کردم که پشت بندش برداشتم و برای پسر عمویم پیامی فرستادم و پرسیدم که که جدا کافه پیانویی در مشهد وجود دارد و فرهاد جعفری صاحبش است؟ که او لابد خندید و نوشت که نه ، از این خبرها نیست.

گذشت و گذشت تا سرنوشت که البته این بار با همین دو دست خودم نوشته بودمش ، مرا پرت کرد وسط پاییز سرد و استخوان سوز مشهد. کلی ناله و نفرین می کردم خودم را که چرا ناشکری کردم و پشت پا زدم به آن همه وفور نعمت ، آمدم به شهری که که انگار دستی از آن بالا ، خاک مرده پاشیده است رویش. گرفتار همین خودخوری ها بودم که باز همان پسر عموی نازنین خبر داد چه نشسته ای که فرهاد جعفری قرار است در کافی شاپ 19 ، جلسات کافه پیانو خوانی برقرار کند. خلاصه که رفتیم و من مثل همیشه عمر ، یک ربعی دیر رسیدم و ووقتی وارد کافه شدم ، دیدم که جعفری کتاب را دستش گرفته و می خواند و ملت هم دورتادور نشسته اند ، سراپا گوش. اعتراف می کنم در صدایش چیزی هست که از همان دقیقه اول ، خواهی نخواهی جذبت می کند ، چه برسد به این که نشسته باشد به خواندن رمانی که اسم راوی آن ، فرهاد جعفری است و تو فکر می کنی که انگار همان « کافی من » دوست داشتنی که پدر گل گیسو و شوهر پری سیماست جلو رویت نشسته و دارد از ماجراهای زندگی اش تعریف می کند.
جلسه اول که حسابی ذوق زدگی از سر و روی همه مان می بارید و کاش آقای جعفری ندیده باشد این را ، به تعارف و تمجید و تشکر گذشت و جمع هم حسابی ناهمگون بود. از جلسه سوم یا چهارم بود که کم کم هسته اصلی شکل گرفت و فضا صمیمانه تر و به دردبخورتر شد ، آن قدری که فرهاد جعفری از تجربه استخر رفتنش گفت و سفرش به فرانسه و در خلال حرف هایش هم کل داستان کتاب بعدیش را لو داد.
فرهاد جعفری ، آدم نازنینی است و به قول شاملو : « این بزرگ ترین اعتراف هاست ». این که نویسنده ای که از فروش بالای کتابش مطمئن شده است و دیگر هیچ نیازی به تبلیغات این چنینی ندارد ، این طور وقت بگذارد برای خوانندگانش و با صبر و حوصله کامل ، ایرادهای بنی اسرائیلیشان را بشنود و حرف هایشان را جدی بگیرد و قانعشان کند ، چیز کمی نیست واز هر کسی برنمی آید. یک حرف هم زد که نامش را در لیست آدم های محبوب زندگی من جاودانه کرد. روزی برگشت و گفت که با کتابش می خواسته به همه بچه پایتخت نشین ها ثابت کند که بچه شهرستانی ها هیچ چیزی از آن ها کم ندارند و پاش که بیفتد ، می توانند خیلی بالاتر و بهتر از آن ها هم باشند.
این وسط ، نقدهای مجله « ارژنگ » ، حسابی آقای نویسنده را رنجانده بود و هر جلسه به فراخور مطلب ، نیش و کنایه ای به نویسندگان آن مطالب می زد که یکی دو تایش ناجوانمردانه بود ؛ مثلا نویسنده آن مجله را به خاطر تشابه اسمی با یک نظریه پرداز سیاسی ، عباس عبدی تقلبی می خواند. تا آخر هم زیر بار نرفت که نباید نقدهای غیرمنصفانه را به چشم نقد مغرضانه ببیند. یک چیز دیگر هم گفت که به مذاق من یکی اصلا خوش نیامد. برگشت و در جواب یکی از بچه ها که از انگیزه اصلی اش برای نوشتن کتاب پرسیده بود ، گفت : « نویسندگانی که داستان هایشان این روزها جایزه می برد ، می خواهند با پیچیده نویسی ، خواننده شان را تحقیر کنند و من خواسته ام خلاف جریان آب شنا کنم و داستانی دست مردم بدهم که همه از خواندنش لذت ببرند ، حتی نامه رسان محله مان »
یکی از ابتکاراتش این بود که در اعتراض به سانسورهای بی دلیل شورای ممیزی ، بخش های حذف شده را در سراسر کتاب با عبارت « نظام اخلاقی جامعه بسیار اخلاقی ما اجازه گفتنش را نمی دهد » نشان دار کرده بود اما تجربه عملی خواندن کتاب در یک محفل خصوصی ثابت کرد که واقعا نظام اخلاقی جامعه ما ، درست یا غلط ، اجازه گفتن خیلی چیزها را به نویسنده نمی دهد. هر چند که خیلی از کلمات کمتر رکیک کتاب را در جمع با خون سردی می خواند و ما از خجالت سرخ می شدیم.
اتفاقات گاه منتظر و گاه نامنتظر ، دست به دست هم دادند که چند جلسه ای را از دست بدهم که بابتش تا عمر دارم ، افسوس خواهم خورد از جمله همین جلسه خداحافظی امروز صبح را. حالا که به عقب نگاه می کنم ، می بینم تقریبا در تمام جلساتی که حضور داشته ام ، ناخواسته نقش مخالف خوان و ایرادگیر را بازی کرده ام. چرایش را نمی دانم اما خدا خدا می کنم که بار خاطر نبوده باشم برای جمع دوستان.
عادت دارم که اگر کسی کاری کرده است یا حرفی زده که لحظه ای از زندگی ام را قابل تحمل تر و دلپذیرتر کرده است ، به هر شکلی که میسر است ، سپاسم را برایش ابلاغ کنم. دیدم که در این چند جلسه ، هیچ وقت فرصت دست نداد که از فرهاد جعفری تشکر کنم. این پست را نوشتم فقط و فقط به پاس آن صبح تا ظهر که دراز کشیدم روی زمین و کتاب را دست گرفتم و تا کتاب تمام نشد ، از جایم بلند نشدم که بروم پی سور و سات ناهار. مرسی آقای جعفری !


نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387 توسط میلاد علائی | لينك ثابت |
« آلفونسو کوآرون » همراه با « آلخاندرو گونزالس ایناریتو » و « گیلرمو دل تورو » ، نسل جدید فیلمسازان اهل امریکای لاتین محسوب می شوند که پس از موفقیت فیلم های مکزیکی زبانشان در جشنواره های جهانی ، به هالیوود راه یافتند. از میان این سه تن ، آن چه کوآرون را متمایز می کند ، جسارت و اشتیاق اوست برای تجربه کردن گونه های مختلف سینمایی.
اگر ایناریتو پس از موفقیت « عشق سگی » در کن 2000 ، همان شیوه روایت را در « 21 گرم » و « بابل » پی گرفته است و دل تورو ، در « پسر جهنمی » و « هزار توی پن » ، علاقه مندی خود به افسانه پردازی و عوالم تخیل را نشان داده است اما آلفونسو کوآرون ، پس از ساختن فیلم « مادرت هم همین طور » که شاید بتوان از سویی آن را در ژانر جاده ای و از سویی دیگر در شمار فیلم های تین ایجری دسته بندی کرد ، در اولین تجربه اش در سینمای امریکا ، دست به ریسک بزرگی زد و کارگردانی سومین قسمت از مجموعه هری پاتر را پذیرفت. هرچند « هری پاتر و زندانی آزکابان » هم از سوی منتقدین مورد استقبال قرار گرفت و هم بر خلاف دو قسمت قبلی این مجموعه - به کارگردانی کریس کلمبوس - توانست رضایت نسبی خوانندگان کتاب را فراهم کند اما کوآرون ، ساخت قسمت چهارم را رد کرد و سراغ تجربه تازه تری در فیلم « فرزندان بشر » رفت ؛ فیلمی آخرالزمانی که از افراط در به کارگیری جلوه های کامپیوتری که در چنین فیلم هایی  رایج است پرهیز می کرد و تکیه اصلی خود را بر روابط میان کاراکترهای انسانی بنا نهاده بود.

« مادرت هم همین طور » را آلفونسو کوآرون در سال 2001 میلادی ساخته است. فیلم ، ماجرای سفر خولیو ، تناچ و لوئیزا به ساحلی در جنوب مکزیک به نام دهانه بهشت است. خولیو و تناچ ، دو پسر نوجوان اهل مکزیکوسیتی هستند که دوست دخترهایشان همراه با یک تور تفریحی به ایتالیا سفر کرده اند و آن دو می خواهند این فرصت مغتنم  را به خوش گذرانی سپری کنند. هم سفر آنان ، لوئیزا زن جوانی است مبتلا به سرطان که وقتی پی می برد نامزدش با زن دیگری هم بستر شده است ، تصمیم می گیرد او را ترک کند و پیشنهاد هم سفر شدن با این دو نوجوان را که آشکارا در پی هم خوابگی با او هستند می پذیرد. در طول سفر ، خولیو و تناچ به شناخت بهتر و کامل تری از هم دست می یابند که به قیمت پایان یافتن رفاقت چندساله شان تمام می شود.
غالب محصولات سینمایی امریکای لاتین – مانند شهر خدا و کوچه میداک – یا محصولات سینمایی هالیوود که لوکیشن اصلی خود را یکی از کشورهای امریکای لاتین انتخاب می کنند – مثل دسپرادو ، ترافیک و مردی روی آتش - ، به موضوعاتی چون باندهای مافیایی ، قاچاق مواد مخدر و زندگی اقشار فرودست در این کشورها می پردازند یا زندگی بزهکاران خرده پا در محلات فقیرنشین و بدنام را به تصویر می کشند. کوآرون اما بر خلاف آمد عادت عمل کرده است و نه تنها کاراکترهای اصلی فیلم متعلق به طبقه متوسط و حتی مرفه مکزیک هستند ، بلکه چنان که می بینیم سرگرمی اصلی آن دو ، پارتی های شبانه ، نشئه کردن های تفریحی و خوش گذرانی است و دغدغه اصلی شان ، روابط ج.نسی.
به همه این ها اضافه کنید ، غلظت بار ارو.تیک فیلم را که نمونه مشابهش را در سینمای امریکای لاتین کم تر دیده ام. کوآرون جز آن که در نشان دادن تجربه های ج.نسی خولیو و تناچ ، به شکل عجیبی بی پروا عمل کرده است و عشقبازی های آن دو را چنان امری پیش پا افتاده و بی اهمیت به تصویر کشیده ، بخش عمده گفتگوهایشان با لوئیزا در طول سفر را هم به بحث بر سر تجارب و علایق ج.نسی اختصاص داده است.
فیلم ، چند کم دقتی کوچک هم دارد. از جمله تناچ وقتی در سکانس پایانی ، خبر مرگ لوئیزا را به خولیو می دهد ، تاکید می کند که در طول سفر ، سرطان تمام وجود لوئیزا را گرفته بود ، حال آن که همین لوئیزای بیمار که یک ماه بیش تر به مرگش نمانده است ، پابه پای همسفران ، می نوشد و می رقصد و لذت می برد و هیچ نشانی از ضعف و بیماری در وجودش دیده نمی شود ؛ نه صورتی رنج کشیده و نه دردهای گاه و بی گاه.
لحن راوی هم تناسب چندانی با حال و هوای شوخ و شنگ فیلم ندارد و شیوه روایت و مدل ارائه اطلاعات از زبان راوی دانای کل ، بیش تر یادآور آن دسته از فیلم های هالیوودی است که بر مبنای یک ماجرای واقعی ساخته می شوند و راوی در پایان ، سرگذشت قهرمانان در عالم واقع را برای تماشاگر بازگو می کند.
« مادرت هم همین طور » از بهترین نمونه های ژانر جاده ای است. به پیروی از قواعد عام این ژانر که آدم های اول فیلم ، در پایان سفر ، دیگر آن آدم های سابق نیستند و به شناخت تازه ای از خود و هم سفران و حتی از زندگی دست می یابند ، خولیو و تناچ هم دز طول سفر ، به حقایقی اعتراف می کنند که رابطه صمیمانه آن ها را دستخوش بحران می کند و به ویژه اتفاق ناخواسته ای که در شب آخر سفر بین آن دو رخ می دهد ، منجر به نابود شدن دوستی شان برای همیشه می شود. بعد از آن شب ، خولیو و تناچ ، دیگر دوستان سابق نیستند و چنان که راوی نقل می کند نه تنها مسیر بازگشت را در سکوت طی می کنند بلکه از دیدار یکدیگر نیز در آینده خودداری می کنند.


نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 توسط میلاد علائی | لينك ثابت |
« جایی دیگر » ، فیلم خوبی نیست ، در عین حال که فیلم شریفی است.
فیلم خوبی نیست ؛ چون دلش می خواهد در گونه سینمای اجتماعی قرار گیرد اما چیزی بیش از یک روایت ژورنالیستی تصویری نیست. سینمای ژورنالیستی پس از دوم خرداد ، چند مولفه ثابت و همیشگی دارد که « جایی دیگر » ، واجد بیش تر آن هاست. سینمایی که تمام حرف های نگفته و در گلو مانده را یک جا می خواهد بگوید و همه معضلات جامعه را یک جا می خواهد تصویر کند ولی از بیان موثر یک مورد هم عاجز است. سینمایی که در مرور دوباره اش ، تعجب می کنم چطور ما عق نمی زدیم موقع دیدنش ، بس که پیش پا افتاده است و مبتذل. سینمای کاراکترهای سطحی ، سینمای آدم های بی ریشه و پا در هوا ، سینمای وراج بی ضرر ، سینمای « سیاوش » و « آواز قو » و « شب های تهران ».

جایی دیگر ، ماجرای عده ای زن و مرد است که در جزیره ای مرزی جمع شده اند تا توسط شخصی به نام دکتر طاووسی – احمد نجفی – به شکل غیر قانونی از وطنشان فرار کنند. تارا – کتایون ریاحی – زن میان سالی است که آرمان های جوانی اش را بربادرفته می بیند. رها – گلشیفته فراهانی – دختری جنوبی است که چون باردار شده است و به یاد نمی آورد که پدر فرزندش کیست ، از سوی عشیره اش تهدید به مرگ شده است. ایلا – برزو ارجمند – خواننده است و چون موسیقی راک در ایران ممنوع است ، در پی یافتن تهیه کننده معتبری در آن سوی آب هاست تا آلبومش را منتشر کند و اورنگ ، پسری است به دنبال تغییر ج.نسیت.
مهدی کرم پور ، در اولین فیلم بلندش ، می خواهد هریک از این شخصیت ها را به عنوان نماینده یک دسته از آدم های به بن بست رسیده جامعه معرفی کند اما بازی بی حس و حال بازیگران و شعارهای صریحی که به جای دیالوگ از زبان کاراکترها می شنویم ، به کرم پور اجازه نمی دهد که در رسیدن به هدفش موفق باشد. مثل همه فیلم های ژورنالیستی ، آدم های قصه در هر حال و در هر کجا که باشند ، به جای حرف زدن ، بیانیه صادر می کنند و مکرر از نفهمیده شدن و حیف شدنشان می نالند ؛ مثل  این دیالوگ تارا خطاب به دکتر طاووسی : « ما قرار بود دنیا رو عوض کنیم اما حالا فقط خودمون عوض شدیم ».
و اما این که نوشتم فیلم شریفی است ، به خاطر پرداخت مومنانه اش به اورنگ و مشکل خاص اوست. مهدی کرم پور ، تنها کسی است که در سینمای ایران ، متعهدانه و دردمندانه به تر.نس س.کشوال ها پرداخته است. در سینمای پیش از انقلاب ، با آن که طرح چنین مسائلی با حساسیت کمتری از سوی دستگاه های نظارتی مواجه بود اما ندیده ام و نشنیده ام که فیلمی به طور جدی دست مایه طرح مشکلات این افراد قرار گرفته باشد. البته که به طور گذرا و بسیار کوتاه در چند فیلم و آن هم البته به طعن و تحقیر مورد اشاره قرار گرفته اند. برای مثال در فیلم « آقای هالو » ، مش اسلام در دومین روز حضورش در تهران در حالی که مبهوت زرق و برق فروشگاه ها شده است ، از فروشنده یکی از مغازه ها در مورد یک وسیله آرایشی که پشت ویترین قرار دارد سوال می کند و مرد فروشنده که پوشش متعارفی هم ندارد ، با لحن زنانه و حالتی اغواگرانه ، کارکرد دستگاه مورد نظر را برای شهرستانی ساده دل فیلم توضیح می دهد. در فیلم مهرجویی ، تهران نماد تباهی و بی اخلاقی است و فروشنده دو ج.ن.سی هم لابد یکی از مظاهر آلودگی اخلاقی شهر تهران.
در سینمای پس از انقلاب ، جز مهدی کرم پور ، تهمینه میلانی در « آتش بس » و احمد رضا معتمدی در « قاعده بازی » هم این موضوع را به شکلی مطرح کرده اند با این تفاوت که کاراکترهای « دارا / دلارام » در آتش بس و « اقدس مرده » در قاعده بازی ، فقط و فقط برای خلق صحنه های کمیک به کار گرفته شده اند و در هر دو فیلم یاد شده ، مشکل ژنتیکی شان ، دست مایه تمسخر کارگردان قرار گرفته است.
 شمایل کاریکاتورگونه دارا با بازی احمد مهرانفر وقتی با هیجان از مانتوی تنگ و لاک زدن ناخن هایش تعریف می کند ، جز آن که تماشاگر را بخنداند ، چه کارکردی می تواند در فیلم داشته باشد؟ ویژگی های ظاهری دارا هم چندان با نمونه های حقیقی انطباق ندارد و صدور مجوز عمل از طرف پزشکی قانونی برای آدمی با خصوصیات او تقریبا غیر ممکن است. بازی اغراق شده احمد مهرانفر حتی شائبه عدم تعادل روانی دارا/دلارام را به ذهن متبادر می سازد. تمام مشکلات دارا در مخالفت سرسختانه مادر و ناله و نفرین هایش خلاصه می شود و همه چیزی که ما از ویژگی های زنانه در دارا می بینیم ، محدود می شود به این که به زعم خود ، عاشق مردانی است که : « دائم گیر می دهند ». این که تهمینه میلانی در مصاحبه ای مدعی شده بود در خلق کاراکتر دارا ، به انعکاس مشکلات چنین افرادی نظر داشته است ، بیشتر به یک شوخی شبیه است.
اقدس مرده در قاعده بازی اگر چه به مدد بازی خوب جمشید هاشم پور به نمونه های حقیقی ، شباهت بیشتری دارد اما به هر حال  آدم مفلوکی است که اسباب خنده و تفریح اطرافیانش قرار می گیرد. بخش های مهمی از بازی جمشید هاشم پور و به ویژه صحنه های دونفره اش با داریوش ارجمند در نسخه اکران شده فیلم ، حذف یا صداگذاری مجدد شده است و به گنگ شدن شخصیت اقدس مرده و گذشته اش انجامیده است. با این حال ، از فحوای کلام ابوالهول درباره خاطرات مشترک مدرسه و هراسی که اقدس از او دارد ، می توان به دوران کودکی دردناک اقدس و سوء استفاده ج.نسی ابوالهول از او پی برد. فیلم ساز فلسفه خوانده سینمای ما ، اگرچه مشکل ژنتیکی اقدس را مستقیما به سخره نمی گیرد اما نگاه ترحم آمیزی به اقدس مرده دارد.

اورنگ در « جایی دیگر » ، با آن که ظاهر و رفتاری به مراتب زنانه تر و غیر متعارف تر نسبت به دارا و اقدس دارد اما وقتی در برابر آینه می نشیند ، با دودلی ، ماتیک قرمز رنگی بر می دارد ، به لبش می مالد و بلاقاصله با وحشت و گریه آن را از لبش پاک می کند ، تماشاگر دیگر محملی برای خنده نمی یابد. گذشته از این ، کرم پور برای واکاوی شخصیت روانی اورنگ ، نقبی به دوران کودکی اش می زند و او را پسر بچه گوشه گیری نشان می دهد که به تماشای فوتبال بازی کردن هم سالانش نشسته است و عروسکی که در کیف دارد ، مایه خنده و سرگرمی دیگران می شود. قصد سوء دو مرد ولگرد نسبت به اورنگ اگر چه با دخالت ایلا و دامون – علی مصفا – ناکام می ماند اما کشیده شدن ماجرا به اداره پلیس ، چهره حق به جانب مردان متجاوز و واکنش تمسخر آمیز رئیس پلیس نسبت به سر و وضع ظاهری اورنگ ، نشان می دهد که مشکلات یک دو ج.نسی تنها در بلاتکلیفی با خودش خلاصه نمی شود بلکه مشکل اصلی آن جاست که جامعه ، او را به جرم متفاوت بودن ، مستحق هرگونه تعدی و تجاوز می داند.
انتخاب مانی کسرائیان ،تنها انتخاب درست مهدی کرم پور در این فیلم است. میمیک صورت ، اندام ظریف و شکننده و صدای کودکانه مانی کسرائیان ، اصل جنس است و وقتی با ظرافتی همراه می شود که او در نشان دادن نمودهای رفتاری یک ت.رنس س.کشوال - از بازی با موها و سبک صحبت کردن گرفته تا حرکت دست ها - به خرج داده است ، اورنگ بسیار باورپذیر  جلوه می کند. این دقت و ظرافت را حتی در سکانس درگیری اورنگ با مردان متجاوز که از نمای بسیار دور گرفته شده است هم می بینیم یا در توضیحاتی که در مورد کرم پودر و رژ لب برای غزل – چکامه چمن ماه – می دهد.
سکانس کلیدی برای شناخت کاراکتر اورنگ ، به نظرم مکالمه اش با رهاست. اورنگ ایثارگرانه ، قید سفر و عمل تغییر ج.نسیت را می زند و به رها پیشنهاد می کند که حاضر است برای خلاصی رها از بدنامی و خطر مرگ ، با او ازدواج کند و خود را پدر طفلی که در شکم رهاست ، معرفی کند. رها قدرشناسانه به اورنگ نگاه می کند و پاسخ میدهد : « متشکرم ! ولی کاریش نمیشه کرد. کسی باورش نمیشه...». شکستن اورنگ ، را مانی کسرائیان خوب به تصویر کشیده است.
آن جمع که در جزیره گرد امده بودند و قصد خروج از کشور را داشتند ، هر یک به دلیلی ماندگار می شوند و قید سفر را می زنند.  تنها اورنگ است که می رود.


نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 توسط میلاد علائی | لينك ثابت |

فیلم crash به کارگردانی پل هگیس روایتی است از نژادپرستی در جامعه آمریکا که در سال 2006 برنده جایزه اسکار شده است.ساندرا بولاک،رایان فلیپ و برندن فریزر از جمله بازیگران این فیلم هستند.

این فیلم به مسئله تنفرعمیق سیاه پوستان جامعه آمریکا از سفید پوستان می پردازد و در مقابل نشان می دهد که چگونه سفید پوستان تمامی معضلات جامعه را ناشی از سیاه پوستان می دانند.و در نهایت بازگوکننده این نکته است که هر دو طرف در ایجاد این تصویر در ذهن یکدیگر به نوعی مقصرند.

فیلم حتی پا را از این هم فراتر می برد و نشان می دهد که امروزه چگونه مسئله تبعیض نژاد علاوه بر سیاه پوستان به آسیایی ها نیز سرایت کرده است. شاید از دیدن خانواده ای  ایرانی در این فیلم که با یکدیگر به فارسی گفتگو میکنند تعجب کنید.خانواده ای که خود قربانی تبعیض نژادی است.البته این خانواده نیز دچار خود برتربینی نژادی است،به دلیل آنکه بعد از تخریب مغازه این خانواده توسط عده ای ناشناس،مادر خانواده نوشته ای را بر روی دیوار میبیند و بعد می گوید: « فکر میکنن ما عرب هستیم،ازکی تا حالا فارس شده عرب؟ »

فیلم از یک روایت خطی برخوردار نیست و در برگیرنده زندگی چندین خانواده ی اسیایی و آمریکایی است. بعضی از صحنه های فیلم عمیقا تاثیر گذار است و همینطور موسیقی فیلم که با حال و هوای صحنه ها کاملا انطباق دارد.دیدن این فیلم را از دست ندهید.


نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 توسط حسین سوهانی | لينك ثابت |

« ... من یک دلقک هستم. به طور رسمی ، شغلم را هنرپیشه کمیک می نامند ، اجباری به پرداخت مالیات کلیسا ندارم ، بیست و هفت ساله ام و اسم یکی از برنامه هایم حرکت و ورود قطار است... »

عقاید یک دلقک ، روایت یک روز از زندگی « هانس شنیر » ، دلقکی اهل بن آلمان است که در آخرین برنامه اش به زمین خورده است و به دلیل مصدومیت ، اعتبار کاری خود را از دست داده است. پیش تر ، ماری - نامزد کاتولیکش - او را ترک کرده و با شخصی به نام تسوپنفر ازدواج کرده است و اکنون هانس ، هیچ پولی در بساط ندارد. هانس شنیر که در آپارتمانش ، خانه نشین شده است ، خاطراتش با ماری را مرور می کند و به دوستان و اهالی خانواده اش تلفن می زند تا از آن ها تقاضای پول کند.

« اگر ماری از تسوپنفر بچه دار شود ، نخواهد توانست بارانی سه ربعی یا بارانی روشن شیک تن بچه هایش کند ، او باید بگذارد بچه هایش بدون پالتو بگردند ؛ زیرا ما درباره انواع پالتوها مفصلا صحبت کرده ایم. ما همچنین درباره زیر شلواری های بلند و کوتاه ، لباس زیر ، جوراب و کفش صحبت کرده ایم. اگر او بخواهد احساس فاحشه بودن یا خائن بودن نکند ، باید بگذارد بچه هایش لخت در بن بگردند... »

نه این که با نام هاینریش بل و عقاید یک دلقک کاملا بیگانه باشم اما نیروی محرک من برای خواندن این کتاب ، تحسین و تمجیدی بود که فرهاد جعفری در « کافه پیانو » نثار عقاید یک دلقک کرده بود و بسیار هم تاکید کرده بود که حتما باید ترجمه شریف لنکرانی را خواند ، نه دیگر ترجمه های موجود در بازار را. تا پیش از خواندن عقاید یک دلقک ، تصور می کردم فرهاد جعفری ، نگاه طنزآمیز به آدم ها و جهان پیرامونش را از « ناتور دشت » وام گرفته است و شیوه نگارش خاص خود را از محمد نجفی ؛ اما کتاب هاینریش بل را که به دست گرفتم و خواندم ، برایم مسجل شد که منبع اصلی اقتباس جعفری ، عقاید یک دلقک بوده است و شخصیت صاحب کافه پیانو ، بیش از آن که هولدن کالفیلد را در ذهن تداعی کند ، هانس شنیر را به یاد می آورد.
عقاید یک دلقک به اندازه کافه پیانو خوشخوان نیست و به یک نشست نمی توان از پس خواندنش برآمد و این شاید به طنز تلخ و گزنده هاینریش بل برگردد در برابر طنز فرهاد جعفری که سرخوشانه است و با کمی اغماض ، ولنگار. در عوض ، بر خلاف کافه پیانو که کاراکترهای مونثش در سطح باقی می مانند و تصویری کاملا کلیشه ای از زنان به دست می دهد ، شخصیت ماری و همین طور مادر هانس ، کاراکترهای عمیق و جانداری هستند. دیگر این که عقاید یک دلقک ، انسجام و یکدستی اش را تا آخر حفظ می کند اما کافه پیانو در فصل های پایانی ، حسابی لنگ می زند و خسته کننده می شود.

« من تردید داشتم که به خودکشی بیندیشم ، به دلیلی که ممکن است خودپسندانه به نظر بیاید : من می خواستم ماری را برای خودم نگهدارم. او می توانست دوباره از تسوپنفر جدا شود و بدون ازدواج ، زن من بماند... »

نسخه ای را که من در دست دارم ، انتشارات جامی برای چهارمین بار در سال 1384 چاپ کرده است و اولین چاپ آن به سال 63 بازمی گردد. طرح جلد ، کیفیت کاغذ و صفحه آرایی کتاب ، گویا نسبت به چاپ نخست ، هیچ تغییری نکرده و این باعث تاسف است. علاوه بر آن ، متن داستان به یک ویراستاری مفصل نیاز دارد ؛ چرا که سرشار از غلط های چاپی است.
شریف لنکرانی را نمی شناسم. جستجو در دنیای مجازی هم چیزی بر اطلاعاتم نیفزود اما آن طوری که از شناسنامه کتاب برمی آید ، آقای لنکرانی متولد 1310 و متوفی به سال 66 می باشد. برتری ترجمه شریف لنکرانی نسبت به سایر ترجمه ها ، زبان ساده و شیرینی است که برای برگردان کتاب از زبان آلمانی به فارسی ، برگزیده است و استفاده از این زبان ساده ، در برانگیختن احساس همدلی خواننده با دلقک بسیار موثر بوده است. نقطه قوت دیگر ، توضیحات گاه گاه لنکرانی در پانوشت صفحات است که تسلط کامل او بر زبان و فرهنگ آلمانی و نیز تاریخ مسیحیت را نشان می دهد.

« ...سرودهایی که تا به حال عزیزترین دستیار من درمبارزه با مرض هایم بودند ، دیگر تاثیری ندارند. یک وسیله درمان موقتی وجود دارد که الکل است و یک وسیله درمان قطعی و همیشگی می تواند وجود داشته باشد و آن ، ماری است. ماری مرا ترک کرده است. دلقکی که به میخوارگی بیفتد ، زودتر از یک شیروانی ساز مست سقوط می کند »


نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 توسط میلاد علائی | لينك ثابت |

heشهیار قنبری را در کنار ایرج جنتی عطایی و اردلان سرفراز ، مثلث طلایی ترانه نوین می دانند. اما شهیار به نظرم ، ضلع اصلی این مثلث است ، به هزار و یک دلیل.

 

 

 

 

 

 

 

 

نخست به دلیل جسارتی که در آزمودن و تجربه کردن مسیرهای تازه ترانه سرایی از خود نشان داده است و افق های نوینی که در عرصه ترانه نویسی گشوده است. فراموش نکنیم که که نخستین ترانه آزاد و بی قافیه را شهیار قنبری در سال 1349 ، بر روی ملودی اسفندیار منفردزاده و با صدای فرهاد مهراد ، برای فیلم رضا موتوری سروده است.  پس از آن نیز ، شهیار قنبری ، ترانه های آزاد از قید و بندهای مرسوم ، بسیار سروده است که تعدادی از آن ها از جمله کودکانه ، آوار و نجوا با صدای فرهاد جاودانه شده اند.
از طرف دیگر ، شهیار قنبری نخستین کسی است که به تقلید از ترانه سرایان بزرگ جهان ، اسامی خاص – نام اشخاص ، شهرها ، اماکن تاریخی و حتی آثار هنری بزرگ دنیا – را در ترانه های خود گنجانده است. به همین دلیل ، فهم ترانه ای مثل « اتاق من » ، حداقلی از آشنایی با هنر و فرهنگ جهان را می طلبد و به کار مخاطبی که با مفاهیمی چون بانوی مشعل دار ، موزه مادام توسو ، قصر ورسای یا خواب سالوادور دالی آشنا نباشد، نخواهد آمد.
دیگر ، شناسنامه دار بودن و هویت مندی ترانه های شهیار قنبری است. اگر جنتی عطایی یا اردلان سرفراز ، به بیان منحصر به فردی در حوزه اندیشه شاعرانه دست یافته اند ، شهیار زبان یگانه ای را برگزیده است که در آن تعابیری چون سر رفتن ، گر گرفتن ، به رویا زدن ، دل دل و...از واژگان اصلی و کاربردی است. برای همین است که هر ترانه شهیار ، بی اسم و بی امضا هم داد می زند که که کار اوست.
در عین حال ، شهیار قنبری از معدود ترانه سرایانی است که در حوزه آهنگسازی و خوانندگی ، توامان ، طبع آزمایی کرده و بسیار موفق بوده است. قنبری هر چند در میان عامه مردم ، چندان به عنوان خواننده شناخته شده نیست اما شماری از بهترین ترانه های موسیقی پاپ را با صدای خود اجرا نموده که از میان آن ها ، قدغن ، برهنه شو ، لالایی و بغلم کن با اقبال بیشتری مواجه شده است.
نکته پایانی که مفصل به آن خواهم پرداخت ، ارتباط تنگاتنگ شهیار قنبری با ادبیات معاصر فارسی و تاثیر این ارتباط بر ترانه های اوست که گاه به صراحت و گاه به طور ضمنی ، در ترانه هایش جلوه می کند. البته قنبری به شهادت ترانه « به خود رسیدن » با ادبیات کلاسیک هم آشنایی درخوری دارد. ترانه یاد شده را شهیار بر وزن یکی از غزل های معروف مولانا سروده است و مطلع غزل - بی همگان به سر شود ، بی تو به سر نمی شود / داغ تو دارد این دلم ، جای دگر نمی شود – را به عنوان بیت ترجیع ترانه برگزیده است.

برای اثبات سخنم ، به سه نمونه از این موارد تاثیر پذیری اشاره خواهم کرد :

1. « چی می جوره تو هوا؟ 
 ررفته تو فکر خدا؟ »
« نه برادر ! تو نخ ابره که بارون بزنه
شالی از خشکی در آد ، پوک نشا دون بزنه
اگه بارون بزنه !
آخ اگه بارون بزنه ! »
( احمد شاملو ، قصه دخترای ننه دریا ، از مجموعه باغ آینه )

شهیار قنبری در ترانه هفته خاکستری که با صدای فرهاد اجرا و به احمد شاملو تقدیم شده است ، پس از آن که روزهای هفته را یک به یک به تصویر می کشد ، در توصیف دوشنبه می نویسد :
صفحه کهنه یادداشت های من          گفت دوشنبه روز میلاد منه
اما شعر تو میگه که چشم من           تو نخ ابره که بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه !                     آخ اگه بارون بزنه !

2. « همیشه تک می زدیم             به حبابای درشت
تا که مرغ ماهی خوار                 اومد و جفتمو کشت
دلش آتیش بگیره                       دل اون خونه خراب
دیگه نوبت منه                        سایه اش افتاده رو آب »

شهیار قنبری در پانوشت ترانه دوماهی که در سال 1349 سروده و در 1350 با صدای گوگوش اجرا شده است، به خاطره ای از هوشنگ ابتهاج اشاره کرده است : « سایه می گوید دلش آتیش بگیره را دل شادیش بگیره می شنیدم » و شهیار در پاسخ می گوید : « زیباتر است ».
سه دهه بعد ، در ترانه نجاتم بده ، این بار هم با صدای گوگوش ، از زبان شهیار می شنویم :
نباید بذاریم ستاره بمیره              نباید دل شادی ما بگیره

3. من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.
( فروغ فرخزاد ، تولدی دیگر ، از مجموعه تولدی دیگر )

شهیار قنبری ، در بند پایانی ترانه « شب سپید » که بهار امسال ،  در آلبومی به همین نام و با صدای گوگوش منتشر شد ، سروده است :
من کجای شب ، تو رو گم کردم و تنها شدم؟
آخر کدوم سحر ، با بوسه ای پیدا شدم؟


نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387 توسط میلاد علائی | لينك ثابت |

پوری بنایی ، هنرپیشه مورد علاقه پدر من است. بی آن که با سینمای قبل از انقلاب ، اندک آشنایی داشته باشم ، پوری بنایی را به اعتبار همین علاقه پدر می شناختم. پدر همیشه از پوری بنایی با احترام و افتخار یاد می کرد و او را ستاره نجیب و پوشیده فیلمفارسی می دانست ؛ عین همان تعبیری که پوری بنایی در مصاحبه نوروزی اش با رادیو زمانه ، درباره خود به کار برده است.
با این حال ، پوری بنای هم جزو لیستی محسوب می شود که سیف الله داد در دوران تصدی اش بر معاونت سینمایی وزارت ارشاد ، اعلام کرد : « بیش ترین لطفی که می توانند در حق سینمای ایران روا دارند ، آن است که ازفکر حضور مجدد چشم پوشی کنند ؛ چرا که سینمای امروز ما ، نیازی به بهروز وثوقی ، ناصر ملک مطیعی و پوری بنایی ندارد ». با استعفای داد ، هرچند آرام آرام ، زمینه برای بازگشت شماری از چهره های شاخص فیلمفارسی به عرصه سینما باز شد اما هم چنان ، فعالیت وثوقی ، ملک مطیعی و بنایی با سد محکمی رو به رو بود.
به ظاهر ، علت اصلی این ممانعت ، به شمایل ستاره وار این سه نفر باز می گردد و این حقیقت که چرخ سینمای پیش از انقلاب ، بیش از یک دهه بر محور آنان – به همراه محمد علی فردین ، فروزان و رضا بیگ ایمانوردی – می چرخید. نقش این ستارگان در روی پا ماندن و فعالیت صنعت سینما در دهه های چهل و پنجاه ، غیر قابل انکار است. علت مهم تر اما به گمان من به این بازمی گردد که هیچ کدام از این ستارگان سابق ، پس از پیروزی انقلاب ، در مقام انکار و نفی کلیت سینمای پیش از انقلاب برنیامدند و اگر انحرافات یا ضعف هایی را در صنعت فیلم سازی آن دوران هم پذیرفته اند ، اغلب آن را به شرایط خاص فرهنگی و موازین متفاوت جامعه آن روزگار منتسب کرده اند.



برای مثال ، پوری بنایی در پاسخ این سوال مینو صابری که : « طی این سال ها ، پیشنهاد بازی در فیلمی به شما شده است؟ » ، به رد دعوت رخشان بنی اعتماد برای بازی در فیلم خون بازی اشاره می کند و در توجیه رفتارش می گوید : « من تعصبی دارم  که  می گویم اصلا به صلاح نیست تا همه همکارهای من در سینما قرار نگیرند ، من در فیلمی بازی کنم. من بدون آن ها نمی توانم کار کنم و جای همه آن ها در این سینما خالی است. به خانم بنی اعتماد هم گفتم که آرزو دارم مقابل من ، ناصر ملک مطیعی باشد – فردین و بیگ که از دست ما رفتند – ولی آن هایی که هستند آرزوی من این است که در خدمت آن ها باشم ».
امکان فعالیت مجدد بازیگران سینمای قبل از انقلاب ، بر خلاف آن چه خانم بنایی خواستار آن است ، با ان قلت های فراوان همراه شد. چنان که سعید راد بدون استفاده از نفوذ و رانت احمدرضا درویش به عنوان یک فیلمساز خودی و پذیرش بازی در یک پروژه عظیم با موضوع دفاع مقدس ، بعید بود که به راحتی امکان حضور مجدد در سینمای ایران را بیابد. سعید کنگرانی هم که با فیلم « در امتداد شب » ، در اذهان مردم مانده بود ، برای آن که به زعم خود ، این لکه ننگ را از دامانش پاک کند ، در مصاحبه های متعدد با نشریات سینمایی که اغلب به توبه نامه می مانست ، بازی در این فیلم را به دلیل مشکلات مالی و بیماری پدرش اعلام کرد و کوشید از جریان عمومی رایج در سینمای پیش از انقلاب ، اعلام برائت کند. گرشا رئوفی هم ابتدا ، در یک سریال سفارشی نیروی انتظامی ظاهر شد تا توانست مجوز بازی در فیلم « دختر ایرونی » را به دست آورد.
وضع در مورد بازیگران زن ، به مراتب بدتر است. جز بازیگرانی مثل نادره ، ژاله علو ، مهری ودادیان و رقیه چهره آزاد که در سینمای پیش از انقلاب هم در نقش مادران سجاده نشین و چادر به سر همیشه نگران ، کلیشه شده بودند و همان نقش را با خود به سینمای پس از انقلاب آوردند ، دیگران یا خودخواسته کنار کشیدند یا به حضوری کج دار و مریز در سریال های نازل تلویزیونی تن دادند.
سرنوشت بازیگر با استعدادی مثل « فخری خوروش » که با آقای هالو ، شازده احتجاب و سوته دلان خوش درخشیده بود یا « پروانه معصومی » که با بازی در فیلم های رگبار و غریبه و مه ، به عنوان بازیگر سینمای روشنفکرانه شناخته می شد ، بهترین نمونه برای تایید ادعای فوق است.
اگر فخری خوروش و پروانه معصومی بلافاصله در سینمای پس از انقلاب پذیرفته و حل شدند اما وضعیت بازیگران تجاری پیش از انقلاب ، تلخ تر است. بیست سالی باید می گذشت تا صغری عبیسی – آفرین – با نقش کوتاهی در فیلم کودک و سرباز به عرصه سینما بازگردد یا زری امیر ابراهیمی – کتایون – مجوز بازی در قسمت آخر سریال بدون شرح را کسب کند. نیره فیلم طوقی به اقتضای چهره اش ، به سرعت به لشگر انبوه مادران کلیشه ای سینمای ایران پیوست و هم چنان فعال است اما چل گیس جز یک باری که روسری به سر کرد و به کاراکتر « زمانه خانم » در سریال من یک مستاجرم جان بخشید ، دیگر در کار قابل اعتنایی دیده نشد.
در این میان ، اقبال پوری بنایی بسیار بلند بود به گمان من ؛ چرا که اگر حضور او نیز از سوی متولیان فرهنگی جمهوری اسلامی مورد استقبال قرار می گرفت و امکان حضور دوباره اش بر پرده سینماها فراهم می شد ، در خوش بینانه ترین شرایط ، جایگاهی بهتر از جایگاه فعلی آفرین ، در انتظارش نبود.



جز سلامت اخلاقی پوری بنایی که کارنامه سینمایی اش گواه آن ست ، شخصیت حرفه ای ایشان هم – اگر نگویم بی نظیر – لا اقل کم نظیر است. ادبیات محترمانه ای که پوری بنایی در توصیف همکاران هم نسلش از آن مدد می گیرد ، در خور ستایش است. پوری بنایی حتی وقتی در برابر این سوال خصوصی قرار می گیرد که : « آیا حقیقت داشت که قرار بود با آقای بهروز وثوقی ازدواج کنید و به دلایلی این ازدواج صورت نگرفت؟ » ، پاسخ می دهد : « خیلی سال گذشته از آن موقع. به نظرم ، قسمت من با آقای بهروز وثوقی نبود. خیلی صحبت ها راجع به بهروز و گوگوش شده ولی گوگوش به قدری برای من عزیز است که حد و حساب ندارد. واقعا مثل خواهرهایم او را دوست دارم. برای خودش و هنرش احترام قائلم. برای آقای بهروز وثوقی هم همین طور. من به ایشان احترام می گذارم و با خاطرات خوب و شیرینی که با ایشان داشته ام زنده ام و زندگی می کنم. هیچ وقت نمی گویم مقصر ، گوگوش یا بهروز بوده ، خواست خدا بوده است ».
این را مقایسه کنید با واکنش هدیه تهرانی در مصاحبه اش با شماره 244 مجله فیلم که وقتی سعید قطبی زاده ، از او در مورد ارتباطش با محمدرضا گلزار پرسید ، با ادبیات تحقیر آمیزی از او یاد کرد و منکر هر نوع ارتباط ولو کاری با گلزار شد. برای همین است که معتقدم در وجود بازیگران قدیمی ، نوعی اصالت به چشم می خورد که نسل امروز بازیگران ، اغلب فاقد آن هستند. برای همین است که معتقدم مخاطب اگر هیج آشنایی هم با سینمای پیش از انقلاب و جایگاه پوری بنایی در آن نداشته باشد ، با همان سوال و جواب اول مینو صابری و پوری بنایی ، حس می کند که با آدم محترمی رو به روست و این به نظرم چیز کمی نیست. پدر انگار حق داشت که از پوری بنایی ، آن طور با احترام و افتخار یاد می کرد.


نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387 توسط میلاد علائی | لينك ثابت |
همین دو روز پیش بود،چهارشنبه، که برای چندمین بار فیلم هامون را دیدم.یکی از دوستان قراربود یه مطلبی در مورد این فیلم توی وبلاگ بنویسه ـ که بعد از مدتها معطل کردن ما امیدوارم در نهایت موفق بشه ـ  منم نشستم به دبدن این فیلم و مرور چندین باره ی بازی درخشان خسرو شکیبایی...

هر بار که هامون را میبینم دیاکوگهایش تا چند روز توی ذهنمه،همش با خودم تکرار میکنمشون و به این و اون اس ام اس میکنم.مثل آنجایی که به دکتره میگه:"...من مرتب شیلنگ تخته میندازم ولی به هیچ جایی نمیرسم دکتر،من دارم فرو میرم،من دیگه به هیچی اعتماد ندارم،به هیچی اعتقاد ندارم.من یه موقع فکر می کردم یه گهی میشم ولی هیچ پخی نشدم،چهل و خورده ای ازم گذشته،بدتر آویزونم،آویزون..ما آویخته ها به کجای این شب تیره بیاویزیم قبای ژنده و کپک زده خودمان را." حقیقتا هامون بود که شکیبایی را به سینما شناساند و نقشهای بعدی شکیبایی به نوعی ادامه هامون بود.

امروزصبح حدود ساعت یازده بود که تلویزیون را روشن کردم. از شبکه اول شروع کردم و یکی یکی رفتم جلو،به شبکه خبر رسیدم،دیگه می خواستم تلویزیون را خاموش کنم و برم سراغ کارم که چشمم به زیر نویس شبکه خبرافتاد:"خسرو شکیبایی بازیگر سینما،تئاتر و تلویزیون بامداد امروز دار فانی را وداع گفت." اصلا باورم نمیشد،صبر کردم تا دوباره زیر نویس را ببینم و مطمئن بشم،اما خبر واقعیت داشت،حمید هامون رفته بود...


نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 توسط حسین سوهانی | لينك ثابت |

 

راوی داستان « آذر و امجدیه » دختری است سخت شیفته تماشای مسابقات فوتبال و به تبع سن و سالش ، شیفته ملی پوشی که نویسنده از آوردن نامش اجتناب می کند و در جای جای کتاب ، از او با عنوان مستعار « بوستان » نام برده می شود.
دخترک راوی ، سه باری در کتاب ، از حضورش در ورزشگاه امجدیه و تماشای مسابقه تیم ملی ایران در چهارچوب مسابقات مقدماتی فوتبال برای صعود به المپیک 1964 یاد می کند منتها آن قدر این حضور در ورزشگاه ، طبیعی و بهنجار است انگار که هیچ نقطه اوج یا گرهی در داستان محسوب نمی شود ؛ یعنی همان موضوعی که  به جهت حساسیتش ، در سال 84 ، از سوی شادمهر راستین و جعفر پناهی ، به تنهایی دستمایه ساختن یک فیلم اجتماعی قرار گرفت و هیچ گاه هم امکان نمایش عمومی نیافت.
در این سه مرتبه تماشای مسابقه فوتبال که به ترتیب به دیدار تیم ملی فوتبال ایران با تیم های پاکستان ، عراق و هند اختصاص دارد ، راوی که همراه با برادرش – مهرداد – به تماشای مسابقه فوتبال در استادیوم امجدیه نشسته است ، نه ناسزایی می شنود ، نه مزاحمتی برایش ایجاد می شود و نه از فضای آلوده حاکم بر ورزشگاه یا ادبیات به کار گرفته شده توسط تماشاگران آزرده خاطر می شود.
این موقعیت ، در تعارض کامل قرار دارد با فضای فعلی حاکم بر استادیوم های فوتبال ؛ یعنی فضایی کاملا مردانه که حضور هیچ زنی را در جمع خود برنمی تابد و با زن به مثابه موجودی بیگانه برخورد می کند که حریم امن مردانه ورزشگاه را شکسته است و باز شدن پایش به استادیوم های فوتبال ، ممکن است مانعی دائمی ایجاد کند بر سر راه آزادی بی حد و حصر مردان تماشاگر برای عقده گشایی ها و هرزه درایی های رایج در ورزشگاه.
ویدا مشایخی ، البته از آن گروه نویسندگان مهاجری نیست که نگاه حسرت خوارانه اش بر گذشته ، به سمت بی انصافی و ساختن مدینه فاضله خوشی و آرامش از آن سال ها میل کند. جمله کلیشه ای که از زبان مادر بیان می شود – روزگار بدی شده. این روزها آدم نمی تواند به چشمش هم اعتماد کند – و راوی را از ثبت نام در انجمن دوشیزگان و بانوان به دلیل مسافت طولانی اش تا خانه منع می کند یا حمله مردی مست به راوی داستان ، آن هم در حالی که راوی چند قدمی از خانه دور شده است تا سبزه هفت سین را در جوی آب بیندازد ، نشان می دهد مشایخی به دنبال آن نبوده است که از تهران سال های 42 و 43 ، به دروغ ، تصویری یکسره امنیت و آسایش به نمایش بگذارد.
حضور یک دختر نوجوان در ورزشگاه ، که در ایران سال 1387 ، امری به شدت غیر عادی و نابهنجار تلقی می شود و مخالفان معتقدند در تعارض با کرامت و حیثیت زن ایرانی است ، در سال های نخست دهه چهل شمسی ، موضوعی به شدت پیش پا افتاده است که نه از سوی خانواده های متوسط ایرانی که راوی به آن تعلق دارد با واکنش منفی مواجه می شود و نه از سوی اجتماع آن روز ، اقدامی است بر خلاف ارزش های اخلاقی مورد قبول جامعه. حال آن که در فیلم آفساید ، به ظرافت ، از زبان سرباز آذری ، از مقاومت اجتماع و عدم پذیرش چنین امری از سوی خانواده ها سخن به میان می آید.
آذر و امجدیه را وبدا مشایخی به تمام دختران ایرانی که عاشق تماشای مسابقات فوتبال هستند و به تمام بازیکنان تیم ملی ایران در سال های 1343 – 1342 تقدیم کرده است.    


نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 توسط میلاد علائی | لينك ثابت |
 

اگر از دسته کثیر آدم هایی هستید که هنوز شاهکار مارسل پروست یعنی رمان "در جستجوی زمان از دست رفته" را نخوانده اید ولی قصد دارید که آن را حتما بخوانید، پیشنهاد میکنم که قبل از خواندن این رمان مطول، حتما کتاب آلن دو باتن را بخوانید.آلن دو باتن علاوه بر خلق کاملترین خلاصه از رمان پروست  جزئیاتی خیره کننده از زندگی این نویسنده عجیب و غریب را نیز به دست میدهد و ذهن خواننده را برای مواجه شدن با این رمان مفصل آماده می کند.

پدر پروست، یعنی دکتر آدرین پروست پزشکی بود که زندگی خود را وقف بهبود وبالا بردن سطح بهداشت عمومی کرد.پروست بعد از مرگ پدر و مادرش و بعد از آنکه نوشتن رمانش را آغازکرده بود به مستخدمه اش اعتراف کرد:"آه سلست، ای کاش می توانستم کاری را که پدرم برای بیماران انجام داد با نوشتن کتابهایم بکنم."

یه نظر میرسد آرزوی پروست تا حد زیادی برآورده شده است . پروست در رمان خود تلاش می کند تا به ما بگوید چرا به خوبی زندگی نمی کنیم وچرا زمان را تلف می کنیم.کتاب پروست تلاش می کند به ما راهی را نشان بدهد تا خودمان را نجات بدهیم و اینگونه است که پروست می تواند زندگی ما را دگرگون کند. در حقیقت هفت جلد رمان پروست موید این گفته میلان کوندراست که : "رمان تنها وسیله ای است که با آن می توان وجود انسانی را با تمام جنبه هایش تشریح کرد ،نشان داد، تحلیل کرد،و پوست کند..." (فرازهایی از مصاحبه میلان کوندرا با یان ماک ایوان-ترجمه احمد میر علائی-انتشارات دماوند ۱۳۶۴)

 


نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 توسط حسین سوهانی | لينك ثابت |
عناوين آخرين مطالب ارسالي
» لولیتاخوانی در تهران
» بعد از آن شب
» پسرها گریه نمی کنند
» سانحه
» به زمین خوردن دلقک
» کار شهیار
» ملاقات با بانوی سالخورده
» خداحافظ هامون
» امجدیه بود و...
» پروست و دگرگون شدن زندگی ما

3logy

3logy

http://3logy.blogfa.com

تریلوژی

تریلوژی

تریلوژی

سه گانه

تریلوژی

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog